تبليغاتX
دلتنگی

سلام یار قدیمی

بی ادب سلام کردم پاسخت کو؟

                                             کرد یک حبه قند لطفا چائی ام یخ

راستی گلهایت را چکار کردی؟

             همانها که از پارک کش رفته بودیم

کدام پارک؟

          همان پارکی که فاحشه هایش بسیار بود

کدام فاحشه ها؟

            چه می دانم، لابد همانها که از خانه فرار کرده اند

                                                   یخ کرد یک حبه قند لطفا چائی ام.

نگفتی چکارشان کردی؟

                 گلها را می گویم

همانها که از پارک کش رفته بودیم

همان پارکی که کودکان فال فروشش کلافه مان می کردند

راستی چرا سلامم را پاسخ ندادی؟

یادت نیامد کدام پارک؟

                        همان پارک مرکز شهر

                        همانجا که هرشب یک معتاد می میرد

یادت امد؟

همان که گلهای سرخش را کش رفتیم

                                              . کرد  یک حبه قند لطفا چائی ام یخ

چقدر کم حواسم من

فهمیدم چرا سلامم پاسخ ندادی

                    گلهای تو را نیز من کش رفتم

وقتی حواست نبود.

آنها را در باغچه خانه چال کردم

سر راه ندیدیشان؟

حق داری

         چون همه شان خشک شدند

                   درد بی ریشگی خشکشان کرد

                                                کسی به من قند نمی دهد؟

                                                      چائی ام یخ کرد.

.......اینجا قندی نیست، تلخش بخور..........

تو بودی؟

اینجا که جز من وتو کسی نیست

           اگر تو نبودی و من هم نبودم و  دیگری هم نبود؟

پس چه کسی گفت:

                           ، اینجا قندی نیست

چاره ای نیست

 چائی ام را تلخ می خورم

                             اینجا قندی نیست.

 

+ در    توسط دلتنگ | 

حیدر بابا،دنیا یالان،دنیادی

 

حیدر بابا،درده سالان،دنیادی

 

 

حیدر بابا خون میزند شکوفه

 

راحت شدی از دست اهل کوفه

 

 

حیدر بابا فرقت چرا دریده

 

آه ای پدر رنگت چرا پریده

 

 

حیدر بابا خون سرت حنا شد

 

محراب تو همرنگ کربلا شد

 

 

حیدر بابا تو مالک المعادی

 

از دست غم دیگر زپا فتادی

 

 

حیدر بابا شاه همه کریمان

 

حسرت شده همسفره ی یتیمان

 

 

حیدر بابا،دنیا یالان،دنیادی

 

حیدر بابا،درده سالان،دنیادی

 

+ در    توسط دلتنگ | 

دعاى پيامبر(ص) هنگام رويت هلال رمضان

صدوق عليه الرحمه در كتاب من لا يحضره الفقيه آورده «و كان رسول الله صلى الله عليه و آله اذا اهل هلال شهر رمضان استقبل القبلة و رفع يديه و قال: «اللهم اهله علينا بالامن و الايمان،و السلامة و الاسلام، و العافية المجللة و الرزق الواسع، و دفع الاسقام، اللهم ارزقنا صيامه و قيامه و تلاوة القرآن فيه، و سلمه لنا، و تسلمه منا و سلمنا فيه‏» (1)

رسول الله(صلى الله عليه و آل) هنگامى كه رويت هلال رمضان مى‏فرمود، رو به قبله مى‏نمود و دستهاى مباركش را بلند مى‏كرد.و مى‏گفت: پروردگارا اين ماه را بر ما نو گردان به امن و امان، و سلامتى و اسلام، و تندرستى شايان تشكر، و روزى فراخ، و بر طرف ساختن دردها و ناملايمات، بار پروردگارا روزى كن ما را روزه و قيام براى عبادت، و تلاوت قرآن در اين ماه، و او را براى ما سالم و تمام گردان، و او را از ما سالم بدار، و ما را در اين ماه سالم و تندرست فرما.

+ در    توسط دلتنگ | 

دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است

و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......

خیلی دلم برایت تنگ شده است  .... حالا دیگر وقت آمدنت است....

بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم....

وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ...

بیا که بیش از این دیگر طاقت این انتظار تلخ را ندارم....

طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم

و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ، بیا که

دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ، گلی نیست

که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....!

+ در    توسط دلتنگ | 

میـلاد با سعادت

اسد الله الغالب ، مظهر العجائب ، مولود کعبه

مولی الموحدین حضرت علی (ع)

بر شیعیان و همه محبان و رهپویان طریق علوی

تبریک و تهنیت باد

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود

+ در    توسط دلتنگ | 

وقتی عقیده عقده خوانده میشود

و نور چراغ در آب ،مهتاب تلقی

و متانت زمین

زیر برف یخ میزند

نان از یتیم خانه می دزدیم

و می فهمیم

دزد اشتباه چاپی درد است.....

+ در    توسط دلتنگ | 
فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام.وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید  زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.
زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

فرزندانم! اکنون که در حال ترک اینجا هستم ایران را به شما می سپارم.می دانم شما فرزندن من از کشورم به خوبی دفاع خواهید کرد تا هرگز شاهد نابودی آن نباشم.من به شما ایمان دارم زیرا شما فرزندان من هستید از نسل من هستید از ارث با ارزشی که برایتان به جا گذاشته ام دفاع خواهید کرد.من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
از همه پارسیان و هم‌پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.


+ در    توسط دلتنگ | 

زندگی چون قفسی است

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه شیرین است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم

پرواز ...

 

" شاملو "

 

+ در    توسط دلتنگ | 

صادره‌ از بهشت‌

  

نامي‌ نداشت‌ و شناسنامه‌اي‌ هم. پيشاني‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنيا بود و صادره‌ از بهشت.هيچ‌وقت‌ نشاني‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ مي‌گفت: ما مستأ‌جر خداييم ‏،همين. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پيش‌ ما مي‌آمد، مي‌گفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر مي‌كرديم‌ شايد بي‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولي‌ مي‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.براي‌ خدا نامه‌ مي‌نوشت. براي‌ خدا ‏‏‏گل مي‌ ‌فرستاد. براي‌ خدا تار مي‌زد. با خدا غذا مي‌خورد. با خدا قدم‌ مي‌زد. با خدا فكر مي‌كرد. با خدا بود.

مي‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوي‌ خدا دارد. چاي، طعم‌ خدا دارد.
مي‌گفتيم: نگو، اينها كه‌ مي‌گويي، يك‌ سرش‌ كفر است‌ و يك‌ سرش‌ ديوانگي.
اما او مي‌گفت‌ و بين‌ كفر و ديوانگي‌ مي‌رقصيد.
ما به‌ ايمانش‌ غبطه‌ مي‌خورديم، اما مي‌گفتيم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تكيه‌ زند، خداي‌ ملكوت‌ را اين‌ همه‌ پايين‌ نياور و به‌ زمين‌ آلوده‌ نكن. مگر نمي‌داني‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبيه‌ و هر تمثيلي.
پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش.
او را ترسانديم، واژه‌هايش‌ را شستيم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشيديم. ديوانگي‌اش‌ را گرفتيم‌ و خدايش‌ را؛ همان‌ خدايي‌ را كه‌ برايش‌ گُل‌ مي‌فرستاد و با او قدم‌ مي‌زد.
و بالاخره‌ نامي‌ بر او گذاشتيم‌ و شناسنامه‌اي‌ برايش‌ گرفتيم‌ و صاحبخانه‌اش‌ كرديم‌ و شغلي‌ به‌ او داديم.
و او كسي‌ شد همچون‌ ما...
سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ايم‌ كه‌ اشتباه‌ كرديم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزي‌ باز مؤ‌من‌ ديوانه‌اي‌ ديديد، ديوانگي‌اش‌ را از او نگيريد، زيرا جهان‌ سخت‌ به‌ ديوانگي‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!
‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 

+ در    توسط دلتنگ | 
سلام

تا یه مدت نامعلوم شاید برای همیشه خدا نگهدار

+ در    توسط دلتنگ |